ابراهيم اصلاح عربانى
585
كتاب گيلان ( فارسى )
كه شعلهاش همه تا مغز استخوانم سوخت * نسيم سنبل و گل ، بر تو باد ارزانى كه بلبلا ! هوس باغ و آشيانم سوخت * كمى درنگ كن اى آفتاب عمر ، درنگ كه آبوتاب تو در زير آسمانم سوخت * تو كج طبيعتىِ چرخ سفله بين كه مرا به كام دشمن و بر رغم دوستانم سوخت محزون - كاظم آزموده كاظم آزموده متخلص به محزون به سال 1262 قمرى در لنگرود به دنيا آمد . به مشروطهخواهان پيوست و با ترانهها و شعرهاى ميهنى ، مردم را عليه رژيم قاجار برانگيخت . او « جمعيت بيدارى افكار » را در لنگرود بنياد كرد . در مبارزات سياسى ، ناگزير مدتى پا به گريز شد اما باز به زادگاه برگشت و با « كوچك جنگلى » همراه گرديد . بيشتر شعرها و نوشتههايش در گيرودار نهضت جنگل ، از دست رفت و بخشى از اشعارش از دستبرد زمانه بر كنار ماند . محزون در 1319 خورشيدى در آستانهء جنگ جهانى دوم ، جهان گذران را بدرود گفت . من از آن روز كه مشروطه ايران ديدم * حشمت محتشم و مرگ فقيران ديدم آه و افسوس كه خون شهدا رفت به باد * بس كه بىحسّى اين مردم نادان ديدم سرزمينى كه بُد آرامگه نوذر و توس * از ستمهاى اجانب ، همه ويران ديدم كشور جم كه زدى طعنه به فردوس برين * خاك او سرخوش از خون شهيدان ديدم شرح بيچارگى و جور دو همسايهء خويش * داستانى است كه از سينهء سوزان ديدم اينچنين محنت ايرانى و ويرانى او * راست گويم ز اميران و وزيران ديدم آن خيالى كه پراكنده كند اين ظلمت * نور فيضى است كه از ( جنگل گيلان ) ديدم روح آزادگى و غيرت و ملت خواهى * وصف حالى است كه از ( ميرزا كوچك خان ) ديدم حبّذا همت و جانبازى مردانهء او * معنى حُب وطن را من از ايشان ديدم گل امّيد شكوفا شود آخر « محزون » * چون كه من كوكب اين فرقه درخشان ديدم مرادى رودپشتى - مجيد مجيد مرادى رودپشتى به سال 1348 شمسى در رودپشت لنگرود به دنيا آمد . مىجوشد از نگاه تو صد چشمهسار ، سبز * دارى هزار غنچه اگر در كنار ، سبز دريا و جنگل است و بيابان و دشت و كوه * دستى از آستين تماشا برآر ، سبز همراه با بهار ، كه از راه مىرسد * آئينه سبز مىشود ، آئينهدار ، سبز با غنچههاى زخم كه بر سينهشان شكُفت * گشتند بر بلندى بالاى دار ، سبز هرقطره خون كه از تنشان بر زمين چكيد * بذرى شد و دميد از آن بىشمار ، سبز اى آسمان به دشت عطش ، كن اشارهاى * اى ابر بىقرار ببار و ببار ، سبز مسيحا - على محمد على محمد مسيحا به سال 1353 شمسى در لنگرود متولد شد . ماه من مىشد اينجا نباشد * ميخكوب شب ما نباشد مىشد آرى در اين شهر بىرنگ * چشم ، گيج تماشا نباشد كاش ، اين لحظهها ميزبانِ * خواهش دست سر ما نباشد دوست ؟ ! اسم غريبىست ، شايد * ساكن اينطرفها نباشد من به اين شهر خو كردم اما * ماه من مىشد اينجا نباشد مشكان گيلانى - عباس كىمنش عباس كىمنش متخلص به مشكان گيلانى به سال 1318 شمسى به دنيا آمد . دردمند و ناتوان افتادهام * خستهء رنج گران افتادهام در دل آرامى نمىجويم ، دگر * دور از آن آرام جان افتادهام با زبان بىزبانى روز و شب * راز غم را ترجمان افتادهام غنچهء نشكفتهء را مانم به دَهر * چون به تاراج خزان افتادهام كم نگردد قدر من در چشم چرخ * گر ز چشم اينوآن افتادهام وه ! كه « مشكان » در خرابآباد دهر * همچو گنج شايگان افتادهام معالى - محمد رضا محمد رضا معالى به سال 1308 شمسى در رشت به دنيا آمد و در همانجا نيز به تحصيل پرداخت و به شاعرى روى آورد و در همهء زمينهها آثارى از خود به يادگار گذاشت . ديوان اشعارش آمادهء چاپ است . معالى به سال 1368 در رشت ديده از دنيا فروبست . كجا دريادلى با سينهء ما مىزند پهلو * كه موج وسعت طبعم ، به دريا مىزند پهلو چنان در حال پروازم به سوى آسمان ، گويى * كه مرغم در هوا با بال عنقا مىزند پهلو تناور شاخهء شعرم در ايام كهنسالى